قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1976
تاريخ الفي ( فارسى )
ولايت روند و پناه به كدام صاحب حشمت برند . به اتّفاق گفتند كه با فخر الدّوله ديلمى طريق محبّت مسلوك بايد داشت و دوستى او را عروة الوثقى بايد شناخت . پس ابو جعفر ذو القرنين را به سفارت مقرّر فرمود و از نفايس خراسان و رغايب تركستان آنچه ممكن بود جهت فخر الدّوله و وزير او صاحب بن عبّاد ارزانى داشت « 1 » و اساس دوستى و محبّت با ايشان مستحكم گردانيد و ابواب درآمد ميانهء ايشان مفتوح گشت . در اين اثنا ، خبر رسيد كه امير سبكتكين به بلخ رسيد و امير نوح از بخارا نهضت فرموده به وى ملحقّ گشت « 2 » . چون فايق و ابو على از توجّه ايشان خبر يافتند با لشكرهاى خراسان و دو هزار ديلمى كه فخر الدّوله فرستاده بود ، به اتّفاق دارا بن شمس المعالى قابوس بن وشمگير كه از جرجان به معاونت ايشان آمده بود ، آمادهء حرب و جدال گشتند و از هرات بيرون آمدند . امير ناصر الدّين صحرايى فسيح عريض را اختيار كرده ميمنه و ميسره را بياراست و خود با امير نوح و سلطان محمود بن سبكتكين در قلب بايستاد . ابو على نيز در تسويهء صفوف غايت جهد مبذول داشته فايق را به ميمنه فرستاد و ميسره را به برادر خود ، ابو القاسم بن سيمجور ، فرستاد و خود در قلب لشكر قرار گرفت . القصّه ، چون هر دو صفت به هم رسيدند ، ميمنه و ميسرهء ابو على بر برانغار و جورانغار « 3 » ملك نوح غالب آمده ايشان را از جاى برداشتند ، تا آنكه نزديك بود كه كار از دست برود و خللى فاحش راه يابد كه ناگاه دارا بن قابوس از قلب لشكر ابو على بيرون آمده حمله آورد . چون به ميان هر دو صف رسيد سپر در پشت كشيده به خدمت ملك نوح آمد و به رخصت او روى به مقاتلهء خراسان « 4 » نهاد . امراى عاصى و جمعى از بزرگان سپاه با خود انديشيدند كه غدر دارا بن قابوس بىموافقت جمعى كثير ممكن نيست ، بنابراين دلشكسته شدند . امير سبكتكين چون ضعف و انكسار بر وجنات احوال مخالفان مشاهده كرد ، با جمعى سواران پرخاشجوى حمله آورد و اصحاب ابو على از نهيب اين حادثه سراسيمه گشته روى به گريز نهادند . سلطان محمود گريختگان را تعاقب نموده جمعى را قتيل و فوجى را اسير گردانيد . و آن بىدولتان كه با ولينعمت خود علم مخالفت و محاربت افراشته بودند چندان غنايم و اسلحه گذاشتند كه اگر عشر عشير آن را وقايهء عرض خويش مىساختند از آسيب دوران سالم مىماندند .
--> ( 1 ) . عتبى از قول ابو جعفر در مورد رساندن تحف مىنويسد : « . . . چون آن تحف پيش صاحب [ - صاحب بن عبّاد ] بردم و از زبان ابو على بر سر آن عذر خواستم ، در زبان من آمد كه ما در حمل اين بضاعت مزجاة به حضرت كافى الكفاة آن را مانيم كه خرما به هجر تحفه برد ، و او جواب داد كه از مدينهء رسول ( ص ) خرما به هجر برند بر سبيل تبرّك نه از براى حاجت » ؛ - منبع پيشين ، ص 103 . ( 2 ) . در محلى به نام بغ . ( 3 ) . برانغار و جورانغار ، تركى جغتايى هستند به معنى يسار و يمين لشكر . ( 4 ) . مراد لشكر ابو على سيمجور است .